توحید صمدی

لطایف العرفان

توحید صمدی

لطایف العرفان

توحید صمدی

هو

۰۸
دی

 

-علمای علم حروف به صورت حرف جسم می گویند.

مثلا لفظ (علی) را جسم می گویند و عددش را ، که صد و ده است ، جان و روح.

نزد اهل و خرد و اهل عیان

حرف جسم و عدد اوست چون جان

-واحد و وجود هم جسمشان دوتاست ولی روحشان یکی است.

۶/و
۳/ج
۶/و
۴/د

که مجموع اعداد در وجود ۱۹ است.

و نیز مجموع اعداد در واحد ۱۹ است.

۶/و
۱/الف
۸/ح
۴/د

پس پیکر و جسم وجود و واحد دوتاست ، ولی روح آن ها یعنی عدد آن به استحسان یکی است.

شرح استاد علامه حسن زاده آملی بر جمله ی ملاصدرا : الوحده أنها لا تفارق الوجود

 

 

۱۴
آبان

هو

کتاب نامه ها و برنامه ها جمع آوری شده ی نامه های استاد علامه حسن زاده آملی توسط خواجه ابوسعید آملی (حاج رضا ولایی) می باشد که شامل نکات لطیف و ظریفی می باشد. 

در این مطلب نکاتی مهمی را که حقیر از متن کتاب استخراج کرده ام را خدمت مشتاقان راه توحید و ولایت تقدیم می کنم :

- آخر سوره ی مبارکه فرقان از ( عبادالرحمن ) تا پایان آن را بخوان و نصب العین خود گردان.

-کتمان را تشدید کن و پیمان را تسدید.

-مواظب مراقب باش و مراقب حضور و عبادت تا عبد الله شوی , عندالله شوی.

-سخن از قرآن باید آموخت و دهن از فرقان باید گرفت.

-یک نفس از نفس ایمن مباش که دشمنی سخت رهزن و رهزنی سخت دشمن است.

-از شهوت و شهرت بپرهیز.

-خدا شناس باش , در هر لباس باش.

-از همه گریزان باش ; یعنی با همه باش و بی همه باش

-مرد جست و جوی باش نه گفت و گوی.

-از فضول کلام چون فضول طعام دست بدار.

-خروس در سحر به ذکر قدوس سبوح در خروش است , کم از خروس مباش.

-هر که خاموش شد , گویا شد.هرکه چشم سر بست , بینا شد.هرکه گوش دل گشود , دانا شد.هرکه را حضور است , نور است.هرکه را مراقبت است , سرور است.

-گفته اند که سحر , وقت مسافرت رهروان است و نسیم آن , چون دم عیسوی علاج بیماران.

-دل را ساده و هموار دار که عکوس ارواح در او گرد آوری , که دل سالم کرسی ملائکه و عکاس ارواح گردد.

-هرکه هوای وصال دارد در سحر ها حال دارد.

-در سحر درد ها دوا گردد.

-قرآن کریم صورت حقیقه ی انسان کامل است.

-ندانم چه کسی به در خانه ی دوست رفت و ناامید برگشت ؟

-فضول طعام , ممیت قلب است و مفضی به سرکش نفس و طغیان اوست , از أجل خصال مؤمن جوع است.

-فضول کلام از قلب قاسی برخیزد.

-سلامت در عزلت است . با خلق باش و نباش.

-برادرم ! قدم اول در سلوک , توبه و پاکی از گناه , و دوری از گفتار ناپاک , کردار و اندیشه های ناشایسته و خوی های نکوهیده است.

-برادرم ! حرف این و آن را مزن.دم فرو بند و تماشا کن . بنگر و عبرت گیر.به فکر خود باش.

-دل را به یاد دلدار یک جهت کن تا از محبین باشی . مناجات محبین امام زین العابدین و سیدالساجدین علیه السلام را فراموش مکن.

-سعی کن اول دل بگوید و آنگاه زبان.

-عمده حضور است و حضور است و حضور.

-وصلت میان برادران در حضر به دیدار یکدیگر است و در سفر به نامه نگاری.

-حکیمان گفته اند که اگر نفس را مشغول نداری او تو را به خود مشغول میکند.

-حکیمان گفته اند روح از پر خوردن جسم می شود و جسم از کم خوردن روح می گردد.

-اندیشه ی شب , جان را نیرو و پرتو دهد و نماز شب , به مینو کشاند.

-در این درگه جز آه و ناله سودی ندهد.

-هر که درد دارد روز ها کو کو میکند و شب ها هو هو. گاهی در نماز و نیاز است و گاهی در سوز و گداز.

 

-راز را باید پوشیده داشت که در آشکارا شدنش درد سر دراز است. راهرو باید چندان رند باشد که رندان را به بازی گیرد , و بدان سان جا گرفته و سنگین که سبکساران و سبکسران سر خویش گیرند و راه خود در پیش , که راز داری پیشه ی دوستان خداست.

 

-حضور را علایم است . رأس آن ها ادب مع الله است.

 

-زبان اگر یله و رها شود از مار گزنده تر است.

 

-قیامت با تو است نه در آخر طول زمانی.

 

-آنچه در احوال و اطوار سالک در خواب و بیداری عایدش می شود میوه هایی است که از کمون شجره ی وجودش بروز می کند.

 

-تا گم نشدی چیزی در تو پیدا نشود.

 

-از سخنان ناهنجار , اگرچه به مزاح باشد برحذر باش.

 

-از قسم خوردن , اگرچه به راست باشد , احتراز کن.

 

-تا دل شکسته نشد بیت المعمور نمی گردد . و این شکسته از صد هزار دست بیش تر ارزد , بلکه به بها در نمی آید ; زیرا که بهای آن خدای تعالی است.

 

-تا از سر جمیع خلق نگذری , پیش خدا نمیتوانی بروی.

 

-شب را با عالم غیب شباهت است . از شب به غیب توان راه یافت.

 

-آقا بداند که هرکس در سلوک الی الله تکاسل ورزد ستمی بر خود روا داشته است که کم ترین آه حسرتش برتین زبانه ی آتش دوزخ است.

 

-نظر آقا در توحید باید خیلی بلند باشد , که توحید نه فقط یکی گفتن است , بلکه یکی دیدن است.

 

-خویشتن را باش , پندار این و آن را از خود به در کن و دل از وسوسه های بی اساس اهرمن برحذر بدار.

 

-آنچه در احوال ارباب وصول و اصحاب کشف و شهود خوانده ایم و شنیده ایم , اغلب آن بزرگان در جوانی که شجره ی ملعونه ی دنیا در آن ها ریشه ندوانیده بود به مقامات سامی نایل شدند.

 

-هر وقت به یاد اویی جوانی.

 

-اعمال شما بذر هایی است که در مزرعه ی جانتان می افشانید.

-منطق الطیر عطار و امثال رسائل از دیگر دانش مندان, شرح حال نفس ناطقه ی انسانی اند.

 

-هر دم در قلوب عارفان نظری تازه دارد و در دیده ی آنان جلوه ای برون از اندازه.

 

-قلبی که جامع همه ی اسمای حسنا و مظهر جمیع صفات علیاست آن قلب انسان کامل است.

 

-انسان به یافتن علم که آب حیات روان است , سعت وجودی می یابد و وجود وی شدید و قوی می گردد.

 

-هر اندازه که روان قوی تر باشد , قوت وی که نور علم است شریف تر و فاضل تر خواهد بود , هر اندازه که روان فاضل تر باشد , قوت آن بیش تر میگردد , نیروی نور ذاتش فزونی می گیرد و فروزان تر می شود.

 

-انسان بیدار همواره کشیک نفس می کشد , پاسبان حرم دل است , واردات و صادرات دهان خود را می پابد.

 

-وضو که از چشمه ی عشق گرفته شود زنگار را می زداید.

 

-دیده ی بصیرت آدمی را حجابی جز غبار کدورت نفس نیست.

 

-عارف در سیر استکمالی خود کم کم به جایی می رسد که همه ی پرده ی پندار از پیش چشم توحید او برکنار می رود و در این مقام در اثبات ماسوی دلیل میخواهد نه در اثبات واجب.

 

عارف قائل به وحدت شخصیه ی وجود است و یک ذره از حیطه ی آن به در نیست و بجز حق , جمله , اسم بی مسماست.

 

-حجاب هایی که حائل و مانع انسان از نیل به جنة اللقایند , در خود انسان اند.

 

-هرکس از مرگ می ترسد در حقیقت از خود می ترسد.

 

-علم و عمل جوهرند و مقوم گوهر آدم.

 

-آنان که زر و سیم را بند کرده اند , بنده روزی اند نه روزی دهنده.

 

-به شهادت تذکره ها , نفوس مستعده از تحمل ساعاتی در محنت زمانه , مردان نامدار و اماثل روزگار شده اند.

 

-طلاب عزیز سرمشق بگیرند که حضرت علامه طباطبایی شب قدر را به بحث و تحقیق آیات قرآنی احیا می کرد و تفسیرش در این شب فرخنده به پایان رسید.

 

-خواجه نصیر طوسی مشرب اشراق داشت . در حکمت اشراقی بود.

 

-عمده در سلوک الی الله , استقامت است و نزول برکات و فیض الهی بر اثر استقامت است.

 

-همه ی آثار علامه طباطبایی علم است و فکر , همه حقیقت است و معرفت , همه بحث است و فصح , همه عشق است و عقل , همه قرآن است و حدیث....

 

-اهم مطالب در طلیعه ی امر دو چیز است : یکی توحید و دیگر معرفت نفس که تواند مظهر اتم وی شود.

 

-عالم رؤیا آنچه مشاهده می شوند همه از منشآت نفس اند.

 

-انسان کاری مهم تر از خودسازی ندارد و ساختن هر چیز را مایه به حسب آن چیز لازم است : مثلا دیوار را سنگ و گل باید و انسان را علم و عمل.

 

-انسان تا به لقاء الله نرسیده است به کمال مطلوبش نایل نشده است.

 

-در توحید باید مراقبت را تقویت کرد . مراقبت تخم سعادت است و در مزرع دل کاشته می شود و ساید آداب و اعمال , پرواندن آن است.

 

-حدیث نفس مزاحم با مراقبت است.

 

-بدن تور شکار و سواری راهرو ماست.مبادا با او چنان کنیم که نه به کار شکار آید و نه تواند سوار را به جایی برساند.

 

-داعی تنها دستورالعملی که الان می تواند به حضور جناب عالی عرض کند این است که مراقبت را حفظ بفرماید.

 

-در همه حال مواظب خود بوده باشید که نزد حقیقت همه ی موجودات به سر می بری.

 

-کسانی که در مصاحبت با ملکوت عالم به سر می برند کم کم ملکوتی می شوند.

 

-هر یک از ما شأنی و جدولی از دریای بیکران حقیقت دار هستی هستیم و از این جدول با او در ارتباطیم.

 

-هر چه عاید ما می شود از کانال وجودی خودمان است.

 

-اگر در حال مراقبت تام , تمثلاتب پیش آمد , خوش آمد . مکتوم بدار که سالک کتوم است . از عارف سَر می رود و سّرِ نمی رود.

 

-قرائت قرآن مجید در شب و روز ترک نشود , هر چند به قدر پنجاه آیه بوده باشد . طهارت را حفظ کنید ; حتی با طهارت بخوابید.

 

-هیچ چیز از خدا جز خدا مخواه.

 

-جامعه ی بی عرفان کالبد بی جان است.

 

-در واقع صحف عرفانی , تفسیر انفسی قرآن کریم اند.

 

- همه معارف اسلامی در حد کمال برای بیشتر افراد اعم از درس خوانده و ناخوانده , ناشناخته مانده است.

 

-علم و عمل دو گوهر انسان سازند . آن مشخِص و سازنده ی روان است ,  و این مشخص و سازنده ی بدن , و هر دو غذای انسان اند .

 

- بدن در همه ی عوالم مرتبه نازله ی نفس است.

 

- علم و عمل به منزلت دو بال نفس ناطقه اند که به انداز هی نیروی این دو بال در عوالم بی پایان پرواز می کند . پروازی که در نشأت شهادت داخل در عالم غیب می شود , و در عالم غیب ظاهر در نشأت شهادت می گردد.

 

-مسئله ی اتحاد علم و عالم و معلوم , و عمل و عامل و معمول , از مهم ترین مسائل علم الهی است.

 

-ماسوا از یک شمس حقیقت نوارنی اند.

 

-از خدای متعال توفیق حضور تام و مراقبت کامل بخواه تا نور وحدت حقه در جانت بتابد و از پای تا سرت همه نور خدا شود.

 

-شفاعت را از این جا باید با خود برد و آن قدر که با انسان کامل یعنی امام عصرش عجل الله تعالی فرجه الشریف سنخیت دارد به همان اندازه از شفاعت بهره مند است و با قرآن و عترت پیوسته است.

 

-معراج ولوج به ملکوت است نه عروج به کرات.

-تا دهن بسته نشد دل باز نمی شود.

 

-بدان که سرمایه ی سعادت , ادب مع الله است و همواره مراقبت تام داشتن و در حضور حق به سر بردن است

.

-برادرم خلوت شب را به خصوص در وقت سحر از دست ندهد.

 

-کثرت عمل ملاک تقرب نیست , بلکه تعقل و تفکر می باید.

 

-آیه ی سخره رفع وسواس می کند و هفتاد بار آن در کافی منصوص است.

 

 

۰۶
آبان

استاد حسینی آملی:


روزی خدمت استاد علامه حسن زاده آملی عرض کردم شما در این شعر که فرمودید :



دولتم آمد به کف با خودن دل آمد به کف    حبذا خون دلى دل را دهد عزو شرف


این دولت چه بوده که اینقدر به آن می نازید ؟


فرمود :


طلعت حقیقت قرآن !
۱۹
مهر

سالکان طریق حق ، حرم الهى را حفظ مى ‏کنند و غیر خدا را راه نمى ‏دهند و دائما ذاکر حق هستند و لذا به جایى مى ‏رسند که ذکر قلبى خود را مى شنوند.

قلب نیز گاهى به «لاإله الا الله» و گاهى به «یا حى یا قیوم یا من لا اله الا انت» و امثال آن ذاکر است و آقایان اهل سیر و سلوک بسیار مجرب دانند که این ذکر شریف خیلى در بیدارى قلب اثر دارد.

منتهى باید «اکثار» باشد نه امروز باشد و فردا از یاد برود بلکه باید دنبال کرد تا به نتیجه رسید که: «إن الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکة ...»
اکثار ذکر «یا حى یا قیوم یا من لا إله الا أنت» موجب حیات قلب و بیدارى آن است و بسیار مجرب است.

 

دروس شرح فصوص الحکم قیصری صفحه 146

۰۱
مهر

استادم علامه آشیخ محمدتقى آملى- رضوان‏الله تعالى علیه- هم یک وقت خدمتشان رسیدم و صحبت پیش آمد فرمود:

بنده در فقه و اصول از آقایان بزرگان اجازه اجتهاد داشتم و معقول و حتى عرفان نظرى را نزد اساتید خواندم. اما یک وقت بیدار شدم و این سؤال برایم پیش آمد که خوب حالا این همه اصطلاحات را انباشتیم و الفاظ و عبارت‏ها و اصطلاحات هر قومى را دانستیم ثم ماذا؟
از این جا بود که به دنبال درمان درد به راه افتادیم تا آقایى را به ما معرفى کردند و خدمتشان رسیدیم، خوب بود اما جواب گوى ما نبود، آدم خوبى بود، شایسته بود اما قوى نبود. (آرى آشیخ محمدتقى خودش تحصیل کرده بود و مایه دار بود لذا قوى‏تر مى‏خواستند) تا به محضر جناب حاج سید على قاضى بزرگ رسیدیم و او را یافتیم، در این هنگام بود که آرام گرفتیم و زانو زدیم و تسلیم شدیم. قاضى، خیلى بزرگ و قوى بود، آدم فوق العاده‏اى بود.
سروران من! منظور آن است که الآن وقت شماست دیگر امروز و فردا کردن، ما را گرفتار نکند.
آرى عرض کردیم که لازم نیست همه چیزها را به علم فکرى بیابید، بلکه راه علم شهودى و فوق طور عقل نیز آماده است.

 

علامه حسن زاده آملی

دروس شرح فصوص الحکم قیصری-صفحه 175

۱۸
شهریور

هو

 

مرحوم کشمیری میفرمایند :

 

حاج مستور شیرازى آدم سوخته و راه رفته ‏اى بود. به مولا امیرالمؤمنین ‏علیه السلام محبت زایدالوصفى داشت و اذان سحرگاه او در مأذنه حرم حضرت على ‏علیه السلام ترک نمى ‏شد , من شیفته اذان گفتن او بودم و از حسن صوت و حزنى که در صدایش بود لذت مى ‏بردم , او اصالتاً شیرازى بوده و فقط یک دختر داشت و در کوفه حجره ‏اى داشت. او محب امیرالمؤمنین ‏علیه السلام بود و حالات و عبادات او را بسیار دیدم.

شب‏ها زیاد عبادت مى ‏کرد و اهل ذکر بود , چشم‏هایش مخصوص بود...

در سلاسل مختلف از او قوى ‏تر ندیدم. در ذکر توحیدیّه «لا اله الا الله» ایشان این طور مى‏ فرمود: لا اله الا اللّه اللّه اللّه... آن قدر اللّه باید گفت تا نَفَس قطع شود تا انسان مستغرق اللّه شود.
 یک بار به ایشان عرض کردم دستورى بدهید تا عمل کنم و محتاج خلق نشوم. ایشان این آیه «اَلَیسَ اللّهُ بکاف عَبدَهُ» را با عددى خاص دادند و فرمودند: به شرط آن که ملازم آن باشى و من هم مدت‏ها به آن ملزم بودم و اثر مى‏ دیدم.
 وقتى از ایشان سؤال کردم شما در یک حجره به تنهایى نمى‏ترسید و خسته نمى‏شوید؟

در جوابم فرمود: من از خلق سخت در وحشتم، از تنهایى هیچ ترسى ندارم.
 گاهى با مرحوم حاج آقا مصطفى خمینى ‏قدس سره نزدش مى‏ رفتیم، در مجلسش برایمان صحبت مى‏ کرد.

در تشخیص افراد بسیار حاذق بود، هر کسى را که مى‏ دید با دید باطنى که داشت مى ‏شناخت. گاهى چند نفر از اعاظم اهل دانش نزد ایشان مى ‏آمدند، از ایشان سؤال کردم که ایشان چطورند؟ مى‏ فرمود: ایشان قلبشان طالب دنیاست و به مناصب دست یافتند.
 روزى یک نفر نزد ایشان آمد و ذکر خواست , چون حاذق بود فهمیدند که طرف لیاقت و استعداد ندارد. فرمود: روزى هزار بار بگو یا ماست یا چغندر (کنایه از این که تو قابل این راه نیستى)

 

حاج مستور علیشاه اهل شیراز بود و فقط یک دختر داشت و حجره‏اى در کوفه داشتند. حالات و عبادات او را دیدم، معمولاً شبها بیدار و به عبادت مشغول بود. وقتى عرض کردم شما از تنهایى خسته نمى ‏شوید و سخت نمى ‏گذرد؟ در جواب فرمود: من از خلق سخت در وحشتم، از تنهایى هیچ ترسى ندارم.

او برایمان از (سلوک و اوراد) صحبت مى ‏کرد فرمودند: چند نفر که به مقامات و ریاسات رسیدند، قبلاً نزد ایشان مى‏ آمدند، وقتى مى‏ رفتند به من خصوصى مى ‏فرمودند:

اینان قلبشان طالب دنیا است.

  یک بار به ایشان عرض کردم دستورى بدهید تا عمل کنم و محتاج خلق نشوم! ایشان یکى از آیات را با عدد مخصوص به من دادند و فرمودند:

به شرط آن که ملازم و مداومت داشته باشید، و من مدت‏ها ملازم این آیه بودم و اثر مى ‏دیدم.

اقای کشمیری نظرشان این بود که ایشان داراى طىّ الارض بود فرمودند:

او از کوفه به طرف مسجد سهله مى ‏رفت، گفتم با او بروم پا گذاشتم براى حرکت دیدم نصف راه رفته، کمى رفتم دیدم به مسجد سهله رسیدم.
 شبى تاریک و بارانى که زمین گل آلود بود همراهم آمد، کمى که راه رفتیم به خانه رسیدیم و این از قدرت ایشان بود.

 

یک روز حاج مستور فرمودند:از حاج مستور آقا شیرازى  خواهش کردم چیزى به من بدهد و نداد. ناراحت شدم و از خانه‏اش آمدم بیرون، نعلین را زیر بغل و پابرهنه داخل حرم شدم و خطاب به حضرت امیر علیه السلام که من فرزند توام چرا این شخص نمى ‏دهد! از حرم آمدم بیرون و به طرف خانه رفتم. بقال سر کوچه‏مان گفت: آقایى سراغ شما را مى ‏گرفت. بعد رفتم خانه دیدم دم در است. گفت: چرا شکایت مرا پیش حضرت امیرعلیه السلام مى‏ کنى!!
 
استاد فرمود: حاج مستور آقا شیرازى وصیت کرد که من بر جنازه‏اش نماز بخوانم، لکن در وفات ایشان من مسافرت بودم و این مقصود حاصل نشد.
 شخصى نقل کرد که حاج مستور آقا دقایق آخر عمرش در یکى از حجره‏هاى مسجد کوفه بوده و اطرافش هم نشسته بودند. گاهى غش مى ‏کرد و باز به هوش مى ‏آمد. بعد از چندین بار بلند مى‏ شود و مى‏ نشیند و در حالى که سر حال به نظر مى ‏رسید، با اطرافیان مشغول صحبت مى‏ شود. بعد مى ‏گوید: بنا شد که ما برویم. سپس سرش را مى ‏گذارد روى زمین و از دنیا میرود...

 

مرحوم کشمیری کرامتی را از حاج مستور نقل میکنند که بسیار زیباست , حضرتشان میفرمایند :

 

تا هنگامى که در کوفه اقامت داشت هر سال به مناسبت عید غدیر جشن بسیار مفصّلى ترتیب مى ‏داد و از محبان امیرالمؤمنین‏ علیه السلام به نحو شایسته‏اى پذیرایى مى ‏کرد.
 یکى از سالها چند روز به عید غدیر مانده به منزل مسکونى من در نجف آمد و با اصرار از من خواست تا در جشن او شرکت کنم و قبول کردم.
 بعد از نماز مغرب و عشا شب موعود کسى را براى بردنم به کوفه فرستاد. جلسه اختصاصى بود و اغلب افراد سالخورده و سلوک الى اللّه کرده و از محبت على ‏علیه السلام نصیب وافرى داشتند. جلسه تا سحرگاه ادامه داشت. با این که، ده‏ها سال از آن ماجرا مى‏ گذرد هنوز مزه آن شب را در زیر زبانم مزمزه مى ‏کنم. در ساعت پایانى نزدیک اذان صبح اضطراب درونى مرا افزون مى ‏شد که توفیق نماز صبح در حرم حضرت امیرعلیه السلام از دستم مى ‏رود و دوست نداشتم روز، نگاه کنجکاو مردم به من بیفتد.
 یک مرتبه حاج مستور با طمأنینه خاصى آهسته در گوشم گفت: نگران نباش نماز به موقع در نجف خواهید خواند گفتم: فاصله کوفه تا نجف (حدود 7 کیلومتر) را چه کنم؟
 فرمود:

براى اهلش نشد ندارد سپس جوانى را صدا زد و آهسته در گوش او چیزى گفت، بعد از او خواست تا مرا همراهى کند. پس از خداحافظى بعد معلوم شد او از شاگردان زبده حاج مستور است از خانه بیرون شدیم و جوان هم به ذکر قلبى مشغول بود و هم با من صحبت مى‏کرد. فهمیدم آدم راه رفتهاى است.
 چند دقیقه از همراهى او نمى‏ گذشت که صداى پیش خوانى اذان صبح را از مناره به گوش خود شنیدم. پیش خود گفتم نکند از تلقینات نفس است، که آن جوان گفت: عجب لحن دلنشینى دارد! روح انسان را تا ملکوت پرواز مى‏ دهد، این طور نیست آقا!
 بعد خانه ما را نشان داد و گفت: خدا را شکر که به موقع رسیدیم، قربان مولا على ‏علیه السلام بروم که دوستان خود را شرمنده نمى ‏کند، التماس دعا دارم و من در عالمى از حیرت فرو رفتم.
 نماز را در حرم با لذّتى خواندم که هنوز فراموشم نشده است....

مرحوم کشمیری فرمودند:

چون حوزه نجف مراوده عالمان دینى با عارفان و کسانى که از نظر صورت و لباس ظاهرى در سلاسل بودن ناخوشایند بود، حاج مستور از شرکت در نماز جماعتم پرهیز مى‏ کرد و مى ‏فرمود: دلم نمى‏خواهد که ارادت من اسباب زحمت شما را فراهم کند و لذا غالباً شب‏ ها از من دیدن مى ‏کرد تا کسى متوجه مراوده او با من نگردد.

 

۱۸
شهریور

حضرت استا حسن حسن زاده آملی در رساله شریف انسان در عرف عرفان در واقعه ۶ که یکی از مکاشفات حضرتشان هست میفرمایند:

 

 

در سحر شب یکشنبه 5 مردادماه 1348 بعد از ادای نافله شب و نافله و فریضه صبح در اربعینی که ذکر جلاله .... را هر روز بعد از نماز صبح به عددی خاص داشتم، بعد از این ذکر به توجه نشستم که ناگهان جذبه و حالتی دست داد و بدن طوری به صدا در آمد و می‌لرزید، آن چنان صدایی که مثلاً تراکتور روی سنگ‌های درشت و جاده ناهموار می‌رود، دیدم که جانم از بدنم مفارقت کرد و متصاعد شد ولی در بدنی مثل بدن عالم خواب قرار دارد، تا قدری بالا رفت.

دیدم در میان خانه‌ای مانند پرنده‌ای که در خانه‌ای در بسته گرفتار شده است و به این طرف و آن طرف پرواز می‌کند و راه خروج نمی‌یابد، تخمیناً در مدت یک ربع ساعت گرفتار بودم و به این سو و آن سو می‌شتافتم، دیدم در این خانه زندانیم، نمی‌توانم به در بروم، سخنی از گوینده‌ای شنیدم و خود او را ندیدم که به من گفت:

این محبوس بودنت بر اثر حرف‌های زیاد و بیخود تو است، چرا حرف‌هایت را نمی‌پایی!؟

من در آن حال چندین بار خدای متعال را به پیغمبر خاتم صلی الله علیه و آله برای نجاتم قسم دادم و به تضرع و زاری افتادم که ناگهان چشمم به طرف شمال خانه افتاد که دیدم دریچه‌ای که یک شخص آدم بتواند به در رود برویم گشوده شد، از آنجا در رفتم و پس از به در آمدن چندین به سوی مشرق در طیران بودم و دوباره به جانب قبله رهسپار شدم.

و هنگامی که از حبس رهایی یافتم، یعنی از خانه به در آمدم، آن خانه را بسیار بزرگ و مجلل دیدم، که در میان باغی بنا شده است و آن باغ را نهایت نبود و آن را درخت‌های گوناگون پر از شکوفه سفید بود که در عمرم چنان منظره‌ای ندیدم.

و می‌بینم که به اندازه ارتفاع درخت‌ها در هوا سیر می‌کنم به گونه‌ای که رویم، یعنی مقادیم بدنم همه به سوی آسمان است و پشت به سوی زمین و به اراده و همت و فرمان خود نشیب و فراز و بسیار خدای متعالی را به پیغمبر خاتم و همه انبیاء قسم دادم که کشف حقایقی برایم دست دهد و در همین حال به خود آمدم.

آن محبوس بودن چند دقیقه، بسیار در من اثر بد گذاشت به گونه‌ای که بدنم خسته و کوفته شده بود و سرم و شانه‌هایم همه سخت درد گرفت و قلبم به شدت می‌زد.

۱۰
شهریور

هو

 

استاد علامه حسن زاده آملی:

 

وقتی که سر و صدا و قال و قیل نیست به هنگامى که مردم به ظاهر آرمیده‏ اند این هنگام، هنگامه شکار اولیاء الله است ، و چون شب و نیز خلوت در آن، انسان را با وحدت مطلقه ارتباط مى ‏دهد و باید از این مسیر شب به آن مقام رسید. مقام محمود مقامى پسندیده است که از آن پسندیده ‏تر نیست و همه حامد وى هستند ، حتى حق تعالى هم حامد وى است ، لذا فرمود:

ومن اللیل فتهجد به نافلة لک عسى أن یبعثک ربک مقاما محمودا

در این خلوت باید به اسرار نظام هستى برسد و کلمات وجودى و کتاب نظام هستى را ورق بزند و درست بخواند و فهمیده پیش برود، «تا یار کرا خواهد و میلش به که باشد».

لیکن استقامت مى ‏خواهد، زیرا تا استقامت نباشد، پایدار نیست ، لذا همین که کمى حرف شنید و حادثه ‏اى پیش آمد، آه سردى مى‏ کشد و تنبهى پیدا مى  ‏کند ، اما وقت دیگر از یاد وى مى ‏رود.

چنین افرادى صاحبان کشف و مقام شهود نمى ‏شوند. کسانى که چنین تلون دارند، به حقایق ملائکه و اسرار نظام هستى آشنایى حاصل نمى ‏کنند، آن مقام شهود و آشنایى با حقایق و اسرار هستى براى مردم مستقیم است. از قرآن شاهد آوریم که معیار قسط همه است:

«إن الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکة»

 اگر استقامت باشد، نزول ملائکه صورت مى‏ پذیرد، والا اگر بر همین صورت متعارف باشد که اکثرى برآنند و بر همین که الفاظى جمع کنند و کتاب‏هایى گرد مى ‏آورند، به جایى نتوان رسید.بى خبر از آنکه: «در رفع حجب کوش نه در جمع کتب»، بلکه از جمع کتب حجاب بیشتر مى ‏شود.

 

شرح فارسی اسفار -جلد سوم-صفحه 369

۱۰
شهریور

تصاویری از , استاد مهدی سمندری.

 

 

 

 

۱۰
شهریور

تصاویری از استاد محمود امامی نجف آبادی.

 

 

 


 

 

 

 

 

۰۳
شهریور

علم رمل را معجزه دانیال نبى علیه السلام گفته‏ اند، و در رمل کتب و رسائل بسیار نوشته شده است. تهانوى در کشاف اصطلاحات فنون گوید:

«رمل بالفتح و سکون المیم بمعنى ریگ، و نیز علمى است پیدا کرده دانیال پیغمبر علیه السلام که جبرئیل علیه السلام آن را نقطه چند بنموده، کذا فى المنتخب. و یعرف بأنه علم یبحث فیه عن الاشکال الستة عشر من حیث إنها کیف یستعلم منها المجهول من أحوال العالم؛ و موضوعه الأشکال الستة عشر؛ و غرضه الوقوف على أحوال العالم؛ و صاحب هذا العلم یسمى رمالا بالفتح و تشدید المیم>>

 

جناب خواجه نصیر الدین طوسى- قدس سره- رساله‏اى در علم رمل تالیف فرموده است؛ و این کمترین راقم سطور نیز رساله ‏اى در این علم تألیف کرده است.

جناب استاد علامه طباطبائى صاحب تفسیر «المیزان»- رضوان الله علیه- شبى در محفل درس به مناسبتى حکایت فرموده است که در جلسه‏ اى از شخصى داراى علم رمل راجع به امرى سؤال درباره کسى شده است، آن شخص رمال رمل انداخت و اسم آن‏کس را بگفت، حضار گفتند چه بسیار افرادى به این اسم؛ باز
رمل انداخت و نام پدرش را گفته است، باز حضار گفتند چه بسیار کس به این اسم و اسم پدر؛ سپس رمل انداخت و نام شغلش را گفته است، باز حضار گفتند چه بسیار افرادى به این اسم و به این اسم پدر و صاحب این شغل؛ تا این که رمل انداخت شماره تلفن آن شخص را گفته است که حضار گفتند: دیگر اعتراض نمودن کمال بى ‏انصافى است.

 

هزار و یک کلمه - کلمه 515